مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي
که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي
بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.
گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه
مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از
عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

دلتنگم از دوري ات دلتنگم از اينكه چرا نمي آي تا كي بايد چشم به جاده بدوزم. دلتنگم از ياس
ها وداوودي ها كه نمي توانند براي آمدنت كاري بكنند تا كي بايد نظاره گر آسمان باشم تا روي
تو را در ميان ستاره ها بيابم.بيا وبا آمدنت روزها زندگي شب هاي دلواپسي ساعت هاي به
انتظار نشسته واميدهاي روشن را بياور.
باز هم چشم به راهت مي نشينم شايد از عابري كه روزي از كوچه پس كوچه هاي قلبت عبور
كرده يادي كني شايد از كبوتري كه روزي از لبه پنچره نگاهت دانه اي بر چيد سراغي
بگيري.هنوز سر در گم روزهاي بي توام.

كاش در كنارم بودي, كاش مي توانستم تو را در آغوش يگيرم ونوازش كنم... كاش مي توانستم دستانت را
بگيرم و با تو به اوج خوشبختي بروم...كاش مي توانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم...اي كاش, كاش
, كاش...دلم بدجوري هواي تو را كرده عزيزم...اي بهترينم...باورم نمي شود فاصله ها اين چنين بين ما
غوغا بپا مي كنند و درياي غم ودلتنگي در قلبم طوفان بپا كند و امواج تنهايي مثل خنجر در قلبم بنشيند...واي
كاش در كنارم بودي...كاش بودي ودلم را از اميد وآرزوهاي انباشته خالي مي كردي...باورم نمي شود,سخت
است باور كردنش, با نبودنت در كنارم گويا در اين دنيا تنهاي تنهاييم...بي كس...بي نفس, كاش در كنارم
بودي...آنگاه هيچ آرزويي از خداي خويش نداشتم...سخت است ولي بايد نشست در گوشه اي وگريست
وانتظار كشيد تا به سوي من بيايي واي كاش تو در كنارم بودي.
چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛
وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛
و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو
مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست
وای کاش می دیدی قلبی راکه فقط؛
برای تو می تپد

کاش میشد راحت به اونی که دوسش داری بگی
کاش میشد
میشد
تنهایی را
دور بریزی
و آسوده
در آغوشش بیارامی
کاش میشد من تو را داشتم!
و همه ی آرزوهایم در تو معنا میشد
و من در حسرت داشتنت روزها را پشت سر نمی گذاشتم!

بیا بهار من !
بیا و پلک های خسته من را بگشا و وجودم را در برکه ی چشمانت غرق نگاه
پر جاذبه ی خویش کن تا زیبارترین لحظه ی هستی از " ازل تا ابد"
در سیطره ی چشمان سیاه تو متولد شود.
امشب دلم را برایت نقاشی می کنم .
بیا قلب هزار تکه ام را با دستان مهربانت شفا بده و بند بند وجودم
را با ریسمان محکم محبتت به هم بپیوند.
از کوچه پس کوچه های دلتنگی ام که عبور می کنی سری به حریم تنهایی ام بزن.
من در قلبم را باز می گذارم و کوله بار عشقم را می گشایم
تا اگر خواستی در مقدس ترین خانه ی دنیا در
وسعت دل یک عاشق شیدا خانه کنی

بیا با چشمهای ساده من مهربانی کن
نگاه خاکی ام را مثل باران آسمانی کن
همیشه مثل یک احساس سرشار از صدای عشق
میان خاطراتم باش و با من همزبانی کن
بیا این چشم کم فروغ و مانده در غم را
ببر تا متن یک خورشید و آن را کهکشانی کن
من اینجا مثل یک پاییز در تصویر زردم
گل احساسهایم را دوباره ارغوانی کن

انا لله و انا الیه راجعون
هر کی رفت
انگار پاره ای
از دل ما را با خود برد
مثل مادر بزرگ که رفت و
تمامی آسمان را با خود برد.
جان نثار ستاره بود
او که رفت؛ او دیگر نبود
...دیگر نیست
ولی ما به یک آسمان
با تمامی ستاره هایش محتاجیم
رفتن او درس بود و سرمشق
تا ماندن را طمع نکنیم
ولی ماندن به چه بهایی؟!!
روحش شاد و یادش گرامی باد.
براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است .
تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند .
در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم .
اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم
تا مثل باران ؛ هر صبح برايت شعر مي سرودم
آن هنگام ؛ زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم
و به شوق تو اشک مي شدم و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم .
اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم تا شايد در جاده اي دور
هنوز عطر پيراهنت را وقتي از آن مي گذشتي ؛ در خود داشته باشد
که مرهمي شود براي دوري از تو و دلتنگي هايم!!!
نمي داني در دل درد کشيده ي من که طعم دوري و دلتنگي را مي چشد چه خبر است؟؟؟
هر نفسي مي کشم نام تو از آن بيرون مي آيد. در هر ثانيه از لحظاتم به ياد تو هستم
و تنها با ياد توست که تمام دردهايم را فراموش مي کنم و به آرامش مي رسم

آموخته ام تنها نیازی که مرا کامل می کند نیاز به خداست.
آموخته ام که در همه لحظات ودر هر شرایطی به خدا اطمینان داشته باشم.
آموخته ام که دوست خوب مانند الماس است.
آموخته ام که گاهی کوچک ترها بیشتر از بزرگترها می دانند.
آموخته ام که خدا تنها عشق است وعشق تنها خداست.
آموخته ام که خدا همیشه همراه من است.
آموخته ام که وقتی ناامید می شوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود وعاشقانه انتظار می کشد که به رحمت او بار دیگر امیدوار شوم.
آموخته ام که اگر راجع به چیزی نمی دانم با شهامت بگویم نمی دانم.
آموخته ام که اگر به آن چه خواسته نرسیدم یعنی خدا برایم بهتر از آن را فراهم کرده است.
آموخته ام که قبل از رسیدن به هر هدفی باید ظرفیت وفرهنگ آن را در خود پرورش داد.
آموخته ام که اولین شرط رسیدن به هدف،علاقه است.

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
